شب اول تولد دخملم تا یک ماهگی
دختر نااازم هنوز باورم نمیشه تو توی بغلمی
باورم نمیشه مامان شدم
الهی قربون اون دست و پای کوچولوت بشم
این اولین عکس تکی زندگیت

همه مخصوصا من و بابایی و مامان جون و بابا جون و خاله هدیه خیلی از اومدنت خوشحال بودیم
مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه و عمو هم از اصفهان زنگ میزدن و حالت رو میپرسیدن
شب اول توی بیمارستان مامان جون مهربون موند پیشم...اون شب خیلی گریه کردی و من و مامان جون اصلا نخوابیدیم...
نمیدونم چی شده بود دخترم ولی با هر اشکت منم ناراحت میشدم و اشک میریختم...
الهی قربونت برم مامان بعدا فهمیدیم که گشنه ات بوده و سیر نشده بودی که گریه میکردی...
فرداییش که روز تولد خودم بود از بیمارستان مرخص شدم...
اینم عکست موقع ترخیص از بیمارستان

چهارمین روز بعد از دنیا اومدنت اولین حموم زندگیت رو رفتی
اینم عکسش

پنجمین روز تولدت مادر بزرگ و پدر بزرگ از اصفهان اومدن دیدنت
من و بابایی هم صبح اون روز شما رو بردیم برای آزمایش تیروئید
اینم عکست توی اون روز

روز 27 ازدیبهشت برات جشن هفت شب گرفتیم همه فامیل اومدن دیدنت دختر گلم


روز نهم زردی گرفتی...خیلی روز بدی بود..دکتر گفت باید بستری بشی
ما خیلی ناراحت بودیم و من فقط اشک میریختم...دختر گلم چه جوری ازت دور بمونم...
خلاصه بستریت کردیم و مامان جون موند بیمارستان و من و بابایی و خاله رفتیم خونه تا من استراحت کنم
بدترین روز عمرم بود ..اشک میریختم و لباسات رو بو میکردم و گریه میکردم..خیلی سخت بود..خلاصه با حرفای بابایی آروم شدم و خوابیدیم و صبح فرداش اومدم پیشت..انگار چندین روز بود ندیده بودمش بغلت کردم و بوت کردم عزیزم..عاشقتم اینم عکست توی دستگااااااااه.... دلم ریش میشد وقتی میزاشتمت توی دستگاه و تو هم گریه میکردی و تا بغلت میکردیم آروم میشدی..خلاصه شب مرخصت کردن 24 ساعت توی دستگاه بودی

روز چهاردهم تولدت امتحانای من شروع شد
تو پیش مامان جون میموندی و من میرفتم امتحان میدادم چند ساعتی که ازت دور بودم اندازه یه عمر میگذشت تا میومدم خونه و بغلت میکردم دلم آروم میشد...
روز پونزدهم سرما خوردی...الهی قربونت برم من
دلم کباب میشد برات وقتی بینیت کیپ بود و سخت نفس میکشیدی
که خلاصه اون هم گذشت
امتحانای مامانی هم تموم شد و به خیر گذشت
این عکس بیست و پنجمین روز تولدت

کلا دختر آرومی هستی مامانی...موقع هایی که گشنه باشی جیغای بنفش میزنی..مثل شب اول توی بیمارستان که همه بهت میگفتن کولی خانومممم....دختر من گله..فقط چون من شیرم کم بود گشنهمیموندی واسه همین مجبور بودیم در کنار شیر خودم شیر خشک هم بهت بدم...
به صدای من و بابایی عکس العمل نشون میدادی از همون روزای اول..وقتی برات شعرایی که تو حاملگی میخوندم رو دوباره میخوندم ساکت میشدی و فقط گوش میدادی..کم کم به صدای مامان جون و بابا جون و خاله هم عکس العمل نشون دادی و با صداهاشون آروم میشدی....
دختر گلم از خدای بزرگ ممنونم که تورو بهمون داده...خیلی دوستت دارم و اصلا طاقت دوریت رو ندارم..عاشقتم..
وقتی بهت نگاه میکنم خدا رو شکر میکنم و برای دوستای منتظرم خیلی دعا میکنم که همشون این لحظات زیبا رو تجربه کنن...
مادر شدن حس خیلی قشنگیه...خیلی خیلی..
غیر قابل توصیفه..انگار یه تکه ای از قلبت کنده شده و بیرون از بدن داره میتپه..
وقتی گریه میکنی دلم کنده میشه از جاش و وقتی میخندی تمام غم ها و سختی ها یادم میره....
خدا جونم شکررررررررررررررررت برای همه چی
ممنونممممممممممممممممممم







شب اول تولد دخملم تا یک ماهگی
